+ - x
 » از همین شاعر
 چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
 از آتش ناپیدا دارم دل بریانی
 گفتم که ای جان خود جان چه باشد
 اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا
 هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم
 ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم
 عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان
 می بینمت که عزم جفا می کنی مکن
 نثرنا فی ربیع الوصل بالورد
 چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند

 » بیشتر بخوانید...
 چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
 طعنه ساز
 در تضادِ شهرداری­یی دلت شد خانه­ ام
 هزار جهد بکردم که یار من باشی
 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
 بعد ها
 لشکر مژگان
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست
 آن لعل در آبگینه ساده بیار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
ای خواجه خانه بازآ بی گاه شد کجایی
برگ قفص نداری جز ما هوس نداری
یکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی
جان را به عشق واده دل بر وفای ما نه
در ما روی تو را به کز خویشتن برآیی
بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه زوتر
از جمله باوفاتر آخر چه بی وفایی
لطفت به کس نماند قدر تو کس نداند
عشقت به ما کشاند زیرا به ما تو شایی
گر چشم رفت خوابش از عاشقی و تابش
بر ما بود جوابش ای جان مرتضایی
گر شاه شمس تبریز پنهان شود به استیز
در عشق او تو جان بیز تا جان شوی بقایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *