+ - x
 » از همین شاعر
 ای دل سرمست، کجا می پری؟
 چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
 آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی
 ایا ملتقی العیش کم تبعدی
 هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را
 بیا بیا که چو آب حیات درخوردی
 پرده دیگر مزن جز پرده دلدار ما
 نگار خوب شکربار چونست
 مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
 لعل لبش داد کنون مر مرا

 » بیشتر بخوانید...
 بر سرمای درون
 تلخ افتاد
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند
 از خود و بیگانه
 خواب
 دست الفت
 بی تو یک شب دختر رویا شدم
 از کوزه گری کوزه خریدم باری
 پریا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
ای خواجه خانه بازآ بی گاه شد کجایی
برگ قفص نداری جز ما هوس نداری
یکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی
جان را به عشق واده دل بر وفای ما نه
در ما روی تو را به کز خویشتن برآیی
بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه زوتر
از جمله باوفاتر آخر چه بی وفایی
لطفت به کس نماند قدر تو کس نداند
عشقت به ما کشاند زیرا به ما تو شایی
گر چشم رفت خوابش از عاشقی و تابش
بر ما بود جوابش ای جان مرتضایی
گر شاه شمس تبریز پنهان شود به استیز
در عشق او تو جان بیز تا جان شوی بقایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *