+ - x
 » از همین شاعر
 چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
 بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد
 گر ندید آن شاد جان این گلستان را شاد چیست
 کعبه طواف می کند بر سر کوی یک بتی
 بیست و چهارم
 صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
 چون عشق کند شکرفشانی
 من رای درا تلالا نوره وسط الفاد
 درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما
 چه باشد پیشه عاشق بجز دیوانگی کردن

 » بیشتر بخوانید...
 لبِ تنهایی ات بنشین خیابان را تماشا كن
 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
 یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
 مشکل
 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 در زیر سایه روشن ماه پریده رنگ
 اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی
تشنه دلان خود را کردید بس سقایی
جان تشنه ابد شد وین تشنگی ز حد شد
یا ضربت جدایی یا شربت عطایی
ای زهره مزین زین هر دو یک نوا زن
یا پرده رهاوی یا پرده رهایی
گر چنگ کژ نوازی در چنگ غم گدازی
خوش زن نوا اگر نی مردی ز بی نوایی
بی زخمه هیچ چنگی آب و نوا ندارد
می کش تو زخمه زخمه گر چنگ بوالوفایی
گر بگسلند تارت گیرند بر کنارت
پیوند نو دهندت چندین دژم چرایی
تو خود عزیز یاری پیوسته در کناری
در بزم شهریاری بیرون ز جان و جایی
خامش که سخت مستم بربند هر دو دستم
ور نه قدح شکستم گر لحظه ای بپایی
من پیر منبلانم بر خویش زخم رانم
من مصلحت ندانم با ما تو برنیایی
هم پاره پاره باشم هم خصم چاره باشم
هم سنگ خاره باشم در صبر و بی نوایی
از بس که تند و عاقم در دوزخ فراقم
دوزخ ز احتراقم گیرد گریزپایی
چون دید شور ما را عطار آشکارا
بشکست طبل ها را در بزم کبریایی
تبریز چون برفتم با شمس دین بگفتم
بی حرف صد مقالت در وحدت خدایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *