+ - x
 » از همین شاعر
 به شاه نهانی رسیدی که نوشت
 رو رو که از این جهان گذشتی
 دوش همه شب دوش همه شب
 اگر حوا بدانستی ز رنگت
 دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
 ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی
 چهل و یکم
 آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید
 بخش هفدهم
 این عشق جمله عاقل و بیدار می کشد

 » بیشتر بخوانید...
 تردید
 تو هم مثل من از خود در حجابی
 عصر بی فال
 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
 هرچه سیبی که داده بود خدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی
اندر جهان مرده درآیی و جان شوی
اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی
و اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی
در دیو زشت درروی و یوسفش کنی
و اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی
هر روز سر برآری از چارطاق نو
چون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی
گاهی چو بوی گل مدد مغزها شوی
گاهی انیس دیده شوی گلستان شوی
فرزین کژروی و رخ راست رو شها
در لعب کس نداند تا خود چه سان شوی
رو رو ورق بگردان ای عشق بی نشان
بر یک ورق قرار نمایی نشان شوی
در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غم
هم محو لطف او شو چون شادمان شوی
آبی که محو کل شد او نیز کل شود
هم تو صفات پاک شوی گر چنان شوی
آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بری
و آن سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی
ای عشق این همه بشوی و تو پاک از این
بی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی
این دم خموش کرده ای و من خمش کنم
آنگه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *