+ - x
 » از همین شاعر
 ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر
 امروز سماع است و شراب است و صراحی
 هست ما را هر زمانی از نگار راستین
 گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنم
 هذا سیدی، هذا سندی
 بیدار کنید مستیان را
 می گفت چشم شوخش با طره سیاهش
 بانگی عجب از آسمان در می رسد هر ساعتی
 هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت
 هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین

 » بیشتر بخوانید...
 چی کنم تا که ز هر چیز دل آزاد شود
 نشسته ای سر سنگی
 مرگ
 عزت سرخ
 به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
 تنی داری بسان خرمن گل
 شب وصل است و طی شد نامه هجر
 نوش کن جام شراب یک منی
 ستاره ها و آفتاب
 چه كسی بود مرا برده و در گور انداخت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای
خوبی و آتشی و بلایی بدیده ای
چشمی که مستتر کند از صد هزار می
چشمی لطیفتر ز صبایی بدیده ای
دولت شفاست مر همه را وز هوای او
دولت پیش دوان که شفایی بدیده ای
سایه هماست فتنه شاهان و این هما
جویای شاه تا که همایی بدیده ای
ای چرخ راست گو که در این گردش آن چنان
خورشیدرو و ماه لقایی بدیده ای
ای دل فنا شدی تو در این عشق یا مگر
در عین این فنا تو بقایی بدیده ای
هر گریه خنده جوید و امروز خنده ها
با چشم لابه گر که بکایی بدیده ای
جان را وباست هجر تو سوزان آن لطف
مهلکتر از فراق وبایی بدیده ای
تو خاک آن جفا شده ای وین گزاف نیست
در زیر این جفا تو وفایی بدیده ای
شاهی شنیده ای چو خداوند شمس دین
تبریز مثل شاه تو جایی بدیده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *