+ - x
 » از همین شاعر
 آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
 دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
 برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
 یک قوصره پر دارم ز سخن
 می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا
 عشق اکنون مهربانی می کند
 به شکرخنده ببردی دل من
 آه کان طوطی دل بی شکرستان چه کند
 قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی
 چنین باشد چنین گوید منادی

 » بیشتر بخوانید...
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم
 مرا، امشب ببر از خویش تا، پندارهای دور
 راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای
 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
 بادها
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 باش خوشدل که دگر بار بهاران آمد
 چه گویم رقص تو چون است و چون نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی
اختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی
جمله جان ها جمله جان ها بسته پر و پا بسته پر و پا
همچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی
دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضر
از زر پخته از زر پخته نادره تر بد خام حبیبی
نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره
صبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی
مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایون
گر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی
عام شده ست این عام شده ست این نظم سخن ها لیک تو این بین
ای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *