+ - x
 » از همین شاعر
 ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید
 حال ما بی آن مه زیبا مپرس
 ما آب دریم ما چه دانیم
 یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست
 ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری
 سگ ار چه بی فغان و شر نباشد
 افدی قمرا لاح علینا و تلالا
 ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم
 تا چه خیال بسته ای ای بت بدگمان من
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی

 » بیشتر بخوانید...
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
 در دهر چو آواز گل تازه دهند
 ترا در خواب دیدم گریه کرده
 آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
 زلزله
 چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
 یک آسمان ابر پر از دود میشوم
 ز نور شمع من بزم رقیبان روشن است امشب
 آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای
آینه با جان من مونس دیرینه ای
در دل آیینه من در دل من آینه
تن کی بود محدثی دی و پریرینه ای
خواجه چرایی چنین کز تو رمد عشق دین
زانک همی بیندت احمد پارینه ای
مرغ گزینی یقین دانه شیرین بچین
کمد از سوی چین مرغ تو را چینه ای
شیر خدایی خدا شیر نرت نام داد
از چه سبب گشته ای همدم بوزینه ای
صورت تن را مبین زانک نه درخورد توست
پوشد سلطان گهی خرقه پشمینه ای
هین دل خود را تمام در کف دلبر سپار
تا که نپوسد دلت در حسد و کینه ای
سینه پاکی که او گشت خوش و عشق خو
سینه سینا بود فرش چنین سینه ای
تشنه آن شربتی خسته آن ضربتی
تا تو در این غربتی نیست طمأنینه ای
هست خرد چون شکر هست صور همچو نی
هست معانی چو می حرف چو قنینه ای
خوب چو نبود عروس خوش نشود زو نفوس
از حفه و از رفه ز اطلس و زرینه ای
چون نروی زین جهان خوی خرابات جان
در عوض می بگیر بی مزه ترخینه ای
خانه تن را بساز باغچه و گلشنی
گوشه دل را بساز مسجد آدینه ای
هر نفسی شاهدی در نظر واحدی
آوردش بر طبق نادره لوزینه ای
خامش با مرغ خاک قصه دریا مگو
بکر چه عرضه کنی بر شه عنینه ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *