+ - x
 » از همین شاعر
 هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه
 وقتی خوشست ما را لابد نبید باید
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 دهم
 راح بفیها و الروح فیها
 ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی
 داد جاروبی به دستم آن نگار
 آب حیوان باید مر روح فزایی را
 به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام
 آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود

 » بیشتر بخوانید...
 چو از دل عشق رفت آزار آید
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 زبان درازی
 شبانه
 بدزد گردن بی مغز برفراخته را
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
 درجه تحصیل در کابینۀ کرزی
 قلندر میل تقریری ندارد
 اگر به گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما
 پلان ها و فلان ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی
گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی
گهی جمال بتانی گهی ز بت شکنانی
گهی نه این و نه آنی چه آفتی چه بلایی
بشر به پای دویده ملک به پر بپریده
به غیر عجز ندیده چه آفتی چه بلایی
چو پر و پاش نماند چو او ز هر دو بماند
تو را به فقر بداند چه آفتی چه بلایی
مثال لذت مستی میان چشم نشستی
طریق فهم ببستی چه آفتی چه بلایی
در آن دلی که گزیدی خیال وار دویدی
بگفتی و بشنیدی چه آفتی چه بلایی
چه دولتی ز چه سودی چه آتشی و چه دودی
چه مجمری و چه عودی چه آفتی چه بلایی
غم تو دامن جانی کشید جانب کانی
به سوی گنج نهانی چه آفتی چه بلایی
چه سوی گنج کشیدش ز جمله خلق بریدش
دگر کسی بندیدش چه آفتی چه بلایی
چه راحتی و چه روحی چه کشتیی و چه نوحی
چه نعمتی چه فتوحی چه آفتی چه بلایی
بگفتمت چه کس است این بگفتیم هوس است این
خمش خمش که بس است این چه آفتی چه بلایی
هوس چه باشد ای جان مرا مخند و مرنجان
رهم نما و بگنجان چه آفتی چه بلایی
تو عشق جمله جهانی ولی ز جمله نهانی
نهان و عین چو جانی چه آفتی چه بلایی
مرا چو دیک بجوشی مگو خمش چه خروشی
چه جای صبر و خموشی چه آفتی چه بلایی
بجوش دیک دلم را بسوز آب و گلم را
بدر خط و سجلم را چه آفتی چه بلایی
بسوز تا که برویم حدیث سوز بگویم
به عود ماند خویم چه آفتی چه بلایی
دگر مگوی پیامش رسید نوبت جامش
ز جام ساز ختامش چه آفتی چه بلایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *