+ - x
 » از همین شاعر
 آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
 در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی
 بیار مطرب بر ما کریم باش کریم
 نگارا تو در اندیشه درازی
 سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه
 دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
 ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز
 صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
 به حرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد
 آواز داد اختر بس روشنست امشب

 » بیشتر بخوانید...
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 خواب ناتکرار
 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 اکنون که گل سعادتت پربار است
 بخوان شعرم
 بسليمان خبر از دبدبهء مور مگو
 پس از سکوت بلند
 از تن چو برفت جان پاک من و تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
بجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی
کلید حاجت خلقان بدان شده ست دعا
که جان جان دعایی و نور آمینی
دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند
مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی
در آن الست و بلی جان بی بدن بودی
تو را نمود که آنی چه در غم اینی
تو را یکی پر و بالیست آسمان پیما
چه در پی خر و اسپی چه در غم زینی
بگو بگو تو چه جستی که آنت پیش نرفت
بیا بیا که تو سلطان این سلاطینی
تو تاج شاه جهان را عزیزتر گهری
عروس جان نهان را هزار کابینی
چه چنگ درزده ای در جهان و قانونش
که از ورای فلک زهره قوانینی
به روز جلوه ملایک تو را سجود کنند
بنشنوند ز ابلیسیان که تو طینی
میان ببستی و کردی به صدق خدمت دین
کنند خدمت تو بعد از این که تو دینی
ستاره وار به انگشت ها نمودندت
چو آفتاب کنون نامشار تعیینی
اگر چه درخور نازی نیاز را مگذار
برای رشک ز ویسه خوشست رامینی
خمش به سوره کنون اقرا بسی عمل کردی
ز قشر حرف گذر کن کنون که والتینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *