+ - x
 » از همین شاعر
 لحظه ای قصه کنان، قصهٔ تبریز کنید
 یکی ماهی همی بینم برون از دیده در دیده
 باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
 تا چهره آن یگانه دیدم
 آمد بهار خرم آمد نگار ما
 الا هات حمرا کالعندم
 زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب
 گفتی که زیان کنی زیان گیر
 ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری
 گر چه اندر فغان و نالیدن

 » بیشتر بخوانید...
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
 می وزد باد
 میز
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
 مرا در واژه ها جویید
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور
 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
 گفتگویی با دل
 بهار من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شدم به سوی چه آب همچو سقایی
برآمد از تک چه یوسفی معلایی
سبک به دامن پیراهنش زدم من دست
ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی
به چاه در نظری کردم از تعجب من
چه از ملاحت او گشته بود صحرایی
کلیم روح به هر جا رسید میقاتش
اگر چه کور بود گشت طور سینایی
زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور
از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی
کسی که زنده شود صد هزار مرده از او
عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی
هزار گنج گدای چنین عجب کانی
هزار سیم نثار لطیف سیمایی
جهان چو آینه پرنقش توست اما کو
به روی خوب تو بی آینه تماشایی
سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تو
نه عقل ماند و نه اندیشه ای و نی رایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *