+ - x
 » از همین شاعر
 هله آن به که خوری این می و از دست روی
 هر سینه که سیمبر ندارد
 در چمن آیید و بربندید دید
 چهلم
 ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
 یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم
 کعبه طواف می کند بر سر کوی یک بتی
 بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی
 یا مخجل البدر اشرقنا بلالا
 یار مرا عارض و عذار نه این بود

 » بیشتر بخوانید...
 تعریف شعر
 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
 من مرگ غفلتم
 وطن
 لبِ تنهایی ات بنشین خیابان را تماشا كن
 عاشقانه
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 پادگان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بلندتر شده ست آفتاب انسانی
زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی
جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی تو
طلسم دلبریی یا تو گنج جانانی
زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت
که نامه همه را نانبشته می خوانی
برون بری تو ز خرگاه شش جهت جان را
چو جان نماند بر جاش عشق بنشانی
دلا چو باز شهنشاه صید کرد تو را
تو ترجمانبگ سر زبان مرغانی
چه ترجمان که کنون بس بلند سیمرغی
که آفت نظر جان صد سلیمانی
درید چارق ایمان و کفر در طلبت
هزارساله از آن سوی کفر و ایمانی
به هر سحر که درخشی خروس جان گوید
بیا که جان و جهانی برو که سلطانی
چو روح من بفزوده ست شمس تبریزی
به سوی او برم از باغ روح ریحانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *