+ - x
 » از همین شاعر
 ای مبارک ز تو صبوح و صباح
 جان خراباتی و عمر بهار
 مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین
 ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی
 به تن این جا به باطن در چه کاری
 دل من که باشد که تو را نباشد
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
 شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کن
 کردم با کان گهر آشتی
 عاشقی بر من پریشانت کنم

 » بیشتر بخوانید...
 بهار خاموش
 سجودیوری دارا و جم را
 نیایش
 به قدری از تو بیزارم كه این دیوار و در از من
 آشتی
 آمویه
 در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
 روز وصل دوستداران یاد باد
 یک جام شراب صد دل و دین ارزد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا بیا که چو آب حیات درخوردی
بیا بیا که شفا و دوای هر دردی
بیا بیا که گلستان ثنات می گوید
بیا بیا بنما کز کجاش پروردی
بیا بیا که به بیمارخانه بی قدمت
نمی رود ز رخ هیچ خسته ای زردی
برآ برآ هله ای آفتاب چون بی تو
نمی رود ز هوا هیچ تلخی و سردی
برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارست
که دیده ها همه گریان و تو در این گردی
بیا بیا که ولی نعمت همه کونی
که مخلص دل حیران و مهره نردی
بیا بیا و بیاموز بنده خود را
که در امامت و تعلیم و آگهی فردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *