+ - x
 » از همین شاعر
 مگر مستی نمی دانی که چون زنجیر جنبانی
 به گوش من برسانید هجر تلخ پیام
 اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
 گرمابه دهر جان فزا بود
 علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
 برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
 دیر آمده ای مرو شتابان
 بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
 بوی دلدار ما نمی آید
 همچو گل سرخ بر و دست دست

 » بیشتر بخوانید...
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 سیاه سر
 مهربان
 استخرخیال
 این افعال كمكی برایت هیچ كاری نكرد
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 آستان عشق
 راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای
 مادر
 رواق منظر چشم من آشیانه توست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ببست خواب مرا جاودانه دلداری
به زیر سنگ نهان کرد و در بن غاری
به خواب هم نتوان دید خواب چشم مرا
چو مرده ای که درافتاد در نمکساری
کجاست خواب و کجا چشم و کو قرار دلی
کجا گذارد این فتنه صبر صباری
اگر چه کوه بود عقل همچو که بپرد
ببین چه صرصر باهیبتست این باری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *