+ - x
 » از همین شاعر
 صوفی چرا هشیار شد، ساقی چرا بی کار شد
 مکن راز مرا ای جان فسانه
 عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو *
 ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
 یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این
 شد جادوی حرام و حق از جادوی بری
 زهی می کاندر آن دستست هیهات
 دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
 هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت
 گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من

 » بیشتر بخوانید...
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
 جهان را محکمی از امهات است
 آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا
 کشتند بشر را که سیاست این است
 مزن انگشت بر داغ دل من
 خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
 در تضادِ شهرداری­یی دلت شد خانه­ ام
 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
 تا بر رخ تو نظاره کردم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو عشقش برآرد سر از بی قراری
تو را کی گذارد که سر را بخاری
کجا کار ماند تو را در دو عالم
چو از عشق خوردی یکی جام کاری
من از زخم عشقش چو چنگی شدستم
تهی نیست در من بجز بانگ و زاری
ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی
نه کت می نوازد نه اندر کناری
تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را
تو حیلت رها کن تو داری تو داری
گر آن گل نچیدی چه بویست این بو
گر آن می نخوردی چرا در خماری
گلستان جان ها به روی تو خندد
که مر باغ جان را دو صد نوبهاری
خیالت چو جامست و عشق تو چون می
زهی می زهی می زهی خوشگواری
تو ای شمس تبریز در شرح نایی
بجز آن که یا رب چه یاری چه یاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *