+ - x
 » از همین شاعر
 منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
 چراغ عالم افروزم نمی تابد چنین روشن
 بتا گر مرا تو ببینی ندانی
 عار بادا جهانیان را عار
 داد دهی ساغر و پیمانه را
 دوش دل عربده گر با کی بود؟
 بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
 چیست با عشق آشنا بودن
 در طریقت دو صد کمین دارم
 یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند

 » بیشتر بخوانید...
 عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 اندوه
 ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
 واژه ی پنج حرف
 گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
 با تمام نا تمامی ها، تمامم کرده ای
 آذرخش خیال
 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
 بگذر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رضیت بما قسم الله لی
و فوضت امری دلی خالقی
لقد احسن الله فیما مضی
کذالک یحسن فیما بقی
ایا ساقی جان هر متقی
بگردان چو مردان، می راوقی
بخر جان و دلرا ز اندیشها
که بر جانها حاکم مطلقی
بهشت رخت گر تجلی کند
نه دوزخ بماند، نه در وی شقی
اگر تو گریزی ز ما، سابقی
ور از تو گریزیم، تولا حقی
میان شب و روز فرقی نماند
چو ماهت نه غربیست، نی مشرقی
به صد لابه مخمور را می دهی
کی دیدست ساقی بدین مشفقی؟!
شراب سخن بخش رقاص کن
که گردد کلوخ از تفش منطقی
چو حق گول جستست و قلب سلیم
دلا زیرکی می کنی؟ احمقی
ز فکرت دل و جان گر آرام داشت
چرا رفت در سکر و در موسقی؟!
تو تنها چرایی اگر خوش خویی؟!
تو عذرا چرایی اگر وامقی؟!
جعل وش ز گل خویشتن در کشی
همان چرک می کش، بدان لایقی
همه خارکس دان، اگر پادشاست
بجز خار خار، و غم عاشقی
خمش کن، ببین حق را فتح باب
چهددر فکرت نکته ی مغلقی؟!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *