+ - x
 » از همین شاعر
 هم نظری هم خبری هم قمران را قمری
 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
 روی بنما به ما مکن مستور
 مرا گویی چه سانی من چه دانم
 ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داری
 عشق تو مست و کف زنانم کرد
 هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
 مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
 وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
 سی و سوم

 » بیشتر بخوانید...
 سالها پیش، خاطر رنجور
 یک واپسین درود
 قلزم تلاوت
 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
 ساقیا برخیز و درده جام را
 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
 آرزوی رفته
 چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تماشا مرو نک تماشا تویی
جهان و نهان و هویدا تویی
چه این جا روی و چه آن جا روی
که مقصود از این جا و آن جا تویی
به فردا میفکن فراق و وصال
که سرخیل امروز و فردا تویی
تو گویی گرفتار هجرم مگر
که واصل تویی هجر گیرا تویی
ز آدم بزایید حوا و گفت
که آدم تو بودی و حوا تویی
ز نخلی بزایید خرما و گفت
که هم دخل و هم نخل خرما تویی
تو مجنون و لیلی به بیرون مباش
که رامین تویی ویس رعنا تویی
تو درمان غم ها ز بیرون مجو
که پازهر و درمان غم ها تویی
اگر مه سیه شد همو صیقلست
تو صیقل کنی خود مه ما تویی
وگر مه سیه شد برو تو ملرز
که مه را خطر نیست ترسا تویی
ز هر زحمت افزا فزایش مجو
که هم روح و هم راحت افزا تویی
چو جمعی تو از جمع ها فارغی
که با جمع و بی جمع و تنها تویی
یکی برگشا پر بافر خویش
که هم صاف و هم قاف و عنقا تویی
چو درد سرت نیست سر را مبند
که سرفتنه روز غوغا تویی
اگرعالمی منکر ما شود
غمی نیست ما را که ما را تویی
مرو زیر و ما را ز بالا مگیر
به پستی بمنشین که بالا تویی
من و ما رها کن ز خواری مترس
که با ما تویی شاه و بی ما تویی
بشو رو و سیمای خود درنگر
که آن یوسف خوب سیما تویی
غلط یوسفی تو و یعقوب نیز
مترس و بگو هم زلیخا تویی
گمان می بری و این یقین و گمان
گمان می برم من که مانا تویی
از این ساحل آب و گل درگذر
به گوهر سفر کن که دریا تویی
از این چاه هستی چو یوسف برآ
که بستان و ریحان و صحرا تویی
اگر تا قیامت بگویم ز تو
به پایان نیاید سر و پا تویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *