+ - x
 » از همین شاعر
 ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
 این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده
 چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 از یکی آتش برآوردم تو را
 بویی همی آید مرا مانا که باشد یار من
 گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی
 ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری
 صبر مرا آینه بیماریست

 » بیشتر بخوانید...
 چی کنم تا که ز هر چیز دل آزاد شود
 عشق رويد ز زمين دل من
 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
 بازسازی
 در گلشن زندگی به جز خار نبود
 دریایی
 رنگه هویت خود باخته اند
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 رنگ آرزو
 عشق تو نهال حیرت آمد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

الا هات حمرا کالعندم
کانی ما زجتها عن دمی
و یبدو سناها علی وجنتی
اذا انحدرت کاسها عن فمی
فطوبی لسکراء من مغنم
و تعسا لصحواء من مغرم
می درغمی خور اگر در غمی
که شادی فزاید می درغمی
بیا نوش کن ای بت نوش لب
شراب محرم اگر محرمی
مگو نام فردا اگر صوفیی
همین دم یکی شو اگر همدمی
برای چنین جام عالم بها
بهل مملکت را اگر ادهمی
درآشام یک جام دریا دلا
اگر ظاهر کند گوهر آدمی
چرا بسته باشی چو در مجلسی
چرا خشک باشی چو در زمزمی
چرا می نگیری نخستین قدح
چپ و راست بنما که از کی کمی
ز جام فلک پاک و صافیتری
که برتر از این گنبد اعظمی
بنوش ای ندیمی که هم خرقه ای
بجوش ای شرابی که خوش مرهمی
چو موسی عمران توی عمر جان
چو عیسی مریم روان بر یمی
چو یوسف همه فتنه مجلسی
چو اقبال و باده عدوی غمی
ز هر باد چون کاه از جا مرو
که چون کوه در مرتبت محکمی
بحل برج کژدم سوی زهره رو
که کژدم ندارد بجز کژدمی
به تو آمدم زانک نشکیفتم
ز احسان و بخشایش و مردمی
چنین خال زیبا که بر روی توست
پناه غریبی و خال و عمی
فانت الربیع و انت المدام
و مولی الملوک الا فاحکمی
خلایق ز تو واله و درهمند
تو چون زلف جعدت چرا درهمی
مگر شمس تبریز عقلت ببرد
که چون من خرابی و لایعلمی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *