+ - x
 » از همین شاعر
 آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا
 ای نهاده بر سر زانو تو سر
 بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
 مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
 اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی
 به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا
 از لب یار شکر را چه خبر
 هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری
 به باغ آییم فردا جمله یاران
 ای روی تو نوبهار خندان

 » بیشتر بخوانید...
 بسوزد مومن از سوز و جودش
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
 اندرز
 نگر خود را بچشم محرمانه
 رنگه هویت خود باخته اند
 این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
 هودج معنی
 بانگ آشنایی
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 عمو زنجیر باف

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری
قمرا می رسد تو را که به خورشید بنگری
همه عالم چو جان شود همگی گلستان شود
شکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری
تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شد
چو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری
چو سحر پرده می درد تو پس پرده می روی
چو به شب پرده می کشد تو به شب پرده می دری
صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام ده
که نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری
رخ خوبان این جهان همه ابرست و تو مهی
سر شاهان این جهان همه پایست و تو سری
چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفت
چه عجب گر تو روشنی که از او آب می خوری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *