+ - x
 » از همین شاعر
 تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین
 ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر
 ناگهان اندردویدم پیش وی
 عاشقان پیدا و دلبر ناپدید
 نه آتش های ما را ترجمانی
 تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم
 بگردان ساقیا آن جام دیگر
 بسوزانیم سودا و جنون را
 در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما
 جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست

 » بیشتر بخوانید...
 باژگونی
 اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
 چو گم شد پرتو عشق از دل من
 به این نابودمندی بودن آموز
 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
 از بوی گلهای قالی
 گرگی بیرون می آید از غار
 صدره در انتظارت تا پشت در دویدم
 نقاشی
 تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مستی و عاشقانه می گویی
تو غریبی و یا از این کویی
پیش آن چشم های جادوی تو
چون نباشد حرام جادویی
پیش رویت چو قرص مه خجلست
به چه رو کرد زهره بی رویی
عاشقان را چه سود دارد پند
سیل شان برد رو چه می جویی
تو چه دانی ز خوبی بت ما
ما از آن سو و تو از این سویی
ما ز دستان او ز دست شدیم
دست از ما چرا نمی شویی
رو به میدان عشق سجده کنان
پیش چوگان عشق چون گویی
پیش آن چشم های ترکانه
بنده ای و کمینه هندویی
به ستیزه در این حرم ای صبر
گاه لاله و گاه لولویی
آفتابا نه حد تو پیداست
که نه در خانه ترازویی
هله ای ماه خویش را بشناس
نی به وقت محاق چون مویی
هله ای زهره زیر چادر رو
رو نداری وقیحه بانویی
تو بیا ای کمال صورت عشق
نور ذات حقی و یا اویی
اندر این ره نماند پای مرا
زانوم را نماند زانویی
همچو کشتی روم به پهلو من
ای دل من هزارپهلویی
مست و بی خویش می روی چپ و راست
سوی بی چپ و راست می پویی
نی چپست و نه راست در جانست
بو ز جان یابی ار بینبویی
ز آن شکر روی اگر بگردانی
گر نباتی بدان که بدخویی
ور تو دیوی و رو بدو آری
الله الله چه ماه ده تویی
دلم از جا رود چو گویم او
همه اوها غلام این اویی
هین ز خوهای او یکی بشنو
گاه شیری کند گه آهویی
هین خمش که ار دیده کف نکند
نکند سیب و نار آلویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *