+ - x
 » از همین شاعر
 اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او
 عارف گوینده اگر تا سحر صبر کنی
 گویم سخن لب تو یا نی
 اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری
 افزود آتش من آب را خبر ببرید
 چو آن کان کرم ما را شکارست
 بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
 رو ترش کن که همه رو ترشانند این جا
 می آید سنجق بهاری
 گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران

 » بیشتر بخوانید...
 چشم براه
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 تماس پای خورشید
 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
 ترا من انتظارم
 ای که کار مردمان پیش تو بند افتاده است
 تموزباره
 علت مرگ و زندگی
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 شه بیت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دلزار محنت و بلا داری
بر خدا اعتمادها داری
اینچنین حضرتی و تو نومید؟
مکن ای دل، اگر خدا داری
رخت اندیشه می کشی هرجا
بنگر آخر، جز او کرا داری؟
لطفهایی که کرد چندین گاه
یاد آور اگر وفاداری
چشم سر داد و چشم سر ایزد
چشم جای دگر چرا داری؟!
عمر ضایع مکن، که عمر گذشت
زرگری کن، که کیمیا داری
هر سحر مر ترا ندا آید
سو ما آ، که داغ ما داری
پیش ازین تن تو جان پاک بدی
چند خود را ازان جدا داری؟!
جان پاکی، میان خاک سیاه
من نگویم، تو خود روا داری؟!
خویشتن را تو از قبا بشناس
که ازین آب و گل قبا داری
می روی هر شب از قبا بیرون
که جز این دست، دست و پا داری
بس بود، این قدر بدان گفتم
که درین کوچه آشنا داری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *