+ - x
 » از همین شاعر
 تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
 برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
 سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود
 جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید
 باز گردد عاقبت این در بلی
 ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
 کجا شد عهد و پیمان را چه کردی
 هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت ها در این منزل
 من اگر نالم اگر عذر آرم
 آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند

 » بیشتر بخوانید...
 مهتاب به نور دامن شب بشکافت
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 چلو
 شرمندگی
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس
 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
 عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
 شد روزها که باز جمالت ندیده ام
 فرا انتظاری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا شدستی امیر چوگانی
ما شدستیم گوی میدانی
ما در این دور مست و بی خبریم
سر این دور را تو می دانی
چون به دور و تسلسل انجامد
نکته ابتر بود به ربانی
لیک دور و تسلسل اندر عشق
شرط هر حجتست و برهانی
گوش موشان خانه کی شنود
نعره بلبل گلستانی
چشم پیران کور کی بیند
شیوه شاهدان روحانی
هر کی کورست عشق می سازد
بهر او سرمه سپاهانی
هر کی پیرست هم جوان گردد
چون دهد عشق آب حیوانی
جمله یاران ز عشق زنده شدند
تو چنین مانده ای چه می مانی
خرسواری پیاده شو از خر
خر به میدان نباشد ارزانی
خرسواره چرا شدی شاها
خسروی وز نژاد سلطانی
لایق پشت خر نباشی تو
تو معود به پشت اسپانی
در جنود مجنده بودی
ای که اکنون تو روح انسانی
گفتنی ها بگفتمی ای جان
گر نترسیدمی ز ویرانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *