+ - x
 » از همین شاعر
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید
 به حق آن که در این دل بجز ولای تو نیست
 کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی
 الیوم من الوصل نسیم و سعود
 چنان کاین دل از آن دلدار مستست
 آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی
 یار آمد به صلح ای اصحاب
 ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
 زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم

 » بیشتر بخوانید...
 صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
 آوازهای سرزمین صبوری
 به ساحل گفت موج بیقراری
 به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
 نازنین بلقیس
 قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا
 زمستان کابل
 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
 تا تار کاکلت دارد به عاشق تارها
 دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز اول بامداد سرمستی
ور نه دستار کژ چرا بستی
سخت مستست چشم تو امروز
دوش گویی که صرف خوردستی
جان مایی و شمع مجلس ما
السلام علیک خوش هستی
باده خوردی و بر فلک رفتی
مست گشتی و بند بشکستی
صورت عقل جمله دلتنگیست
صورت عشق نیست جز مستی
مست گشتی و شیرگیر شدی
بر سر شیر مست بنشستی
باده کهنه پیر راه تو بود
رو که از چرخ پیر وارستی
ساقی انصاف حق به دست توست
که جز آن شراب نپرستی
عقل ما برده ای ولیک این بار
آن چنان بر که بازنفرستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *