+ - x
 » از همین شاعر
 یا راهبا انظر الی مصباح
 به حریفان بنشین خواب مرو
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
 گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم
 یا ملک المبعث والمحشر
 گرمابه دهر جان فزا بود
 از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم
 هر دم ای دل سوی جانان می روی
 الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل

 » بیشتر بخوانید...
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 یا ران انتحا ری
 فرار
 شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد
 استخرخیال
 سوار نور
 هر دم چو توپ می زندم پشت پای وای
 حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
 گر علت مرگ را دوا می کردند
 گویند مرا که دوزخی باشد مست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای که مستک شدی و می گویی
تو غریبی و یا از این کویی
مست و بی خویش می روی چپ و راست
بی چپ و راست را همی جویی
نی چپست و نه راست در جانست
آن که جان خسته از پی اویی
ز آن شکر روی اگر بگردانی
اگر نباتی بدانک بدخویی
ور تو دیوی و رو بدو آری
الله الله چه خوب مه رویی
دلم از جا رود چو گویم او
می برد جان و دل زهی اویی
هین ز خوهای او یکی بشنو
گاه شیری کند گه آهویی
در ره او نماند پای مرا
زانوم را نماند زانویی
جز به چوگان او مغلطان سر
گر به میدان او یکی گویی
هین خمش کن در این حدیث بازمپیچ
آسمان وار اگر یکی تویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *