+ - x
 » از همین شاعر
 شب رفت حریفکان کجایید
 شنودم من که چاکر را ستودی
 که بوده است تو را دوش یار و همخوابه
 مستی ببینی رازدان می دانک باشد مست او
 چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون
 کجایی ساقیا درده مدامم
 ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
 مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی

 » بیشتر بخوانید...
 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
 ای پیر خردمند پگه تر برخیز
 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
 با گیج ها در توکیو
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 جامی است که عقل آفرین میزندش
 غزل آخرین انزوا
 کلمات
 دو دست پاک خدا شست گیسوانم را
 مار در محراب

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ای که ازین تنگ قفص می پری
رخت به بالای فلک می بری
زندگی تازه ببین بعد ازین
چند ازین زندگی سرسری؟!
در هوس مشتریت عمر رفت
ماه ببین و بره از مشتری
دلق شپشناک درانداختی
جان برهنه شده خود خوشتری
در عوض دلق تن چار میخ
بافته اند از صفتت ششتری
جامه ی این جسم، غلامانه بود
گیر کنون پیرهن مهتری
مرگ حیاتست و حیاتست مرگ
عکس نماید نظر کافری
جمله ی جانها که ازین تن شدند
حی و نهانند کنون چون پری
گشت سوار فرس غیب، جان
باز رهید از خر و از خرخری
سوخت درین آخر دنیا دلت
بهر وجوه جو این لاغری
پرده چو برخاست اگر این خرت
گردد زرین، تو درو ننگری
بر سر دریاست چو کشتی روان
روح، که بود از تن خود لنگری
گر چه جدا گشت ز دست و ز پا
فضل حقش داد پر جعفری
خانه ی تن گر شکند، هین منال
خواجه! یقین دان که به زندان دری
چونک ز زندان و چه آیی برون
یوسف مصری و شه و سروری
چون برهی از چه و از آب شور
ماهیی و معتکف کوثری
باقی این را تو بگو، زانک خلق
از تو کنند ای شه من، باوری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *