+ - x
 » از همین شاعر
 طواف کعبه دل کن اگر دلی داری
 ای که ازین تنگ قفص می پری
 هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین
 منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین
 ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد
 ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد
 فریاد ز یار خشم کرده
 ای بخاری را تو جان پنداشته
 چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
 بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد

 » بیشتر بخوانید...
 کویر
 کبریت
 پس از مدتی اندوهیدن
 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
 گر چه با اینهمه خوبی سر و کار تو نبود
 در پرده اسرار کسی را ره نیست
 خرم آنروز
 هوشم ربوده ماه قدح نوشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صد دل و صد جان بدمی دادمی
وز جهت دادن جان شادمی
ور تن من خاک بدی این نفس
جمله گل و عشق و هوش زادمی
از جهت کشت غمش آبمی
وز جهت خرمن او بادمی
گر ندمیدی غم او در دلم
چون دگران بی دم و فریادمی
گر نبدی غیرت شیرین من
فخر دو صد خسرو و فرهادمی
گر نشکستی دل دربان راز
قفل جهان همه بگشادمی
ور همدانم نشدی پای گیر
همره آن طرفه ی بغدادمی
بس که همه سهو و فراموشیم
گر نبدی یاد تو من یادمی
بس! که برد سر و پی این زبان
حسره که من سوسن آزادمی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *