+ - x
 » از همین شاعر
 هر روز بامداد به آیین دلبری
 ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی
 تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
 کعبه طواف می کند بر سر کوی یک بتی
 جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو
 ای دوست عتاب را رها کن
 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
 قرار زندگانی آن نگارست
 یک حمله و یک حمله کمد شب و تاریکی
 سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده

 » بیشتر بخوانید...
 شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
 غم، طرب جوش کرده است مرا
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 ای دل غم این جهان فرسوده مخور
 بارها گفته ام و بار دگر می گویم
 رابطه ها
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 تشنه
 جایزه برای کرزی
 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

کار به پیری و جوانیستی
پیر بمردی و جوان زیستی
بانگ خر نفست اگر کم شدی
دعوت عقل تو مسیحیستی
گر نبدی خنده ی صبح کذوب
هیچ دلی زار بنگریستی
گر بت جان روی نمودی به ما
جمله ی ذرات چو ما نیستی
گر توی تو نفسی کاستی
همچو تو اندر دو جهان کیستی؟!
گر نبدی غیرت آن آفتاب
ذره به ذره همه ساقیستی
دانه من از کاه جدا کردمی
گر کفه را هیچ تناهیستی
مار اگر آب وفا یافتی
در دل آن بحر چو ماهیستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *