+ - x
 » از همین شاعر
 تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار
 یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش
 شب شد و هنگام خلوتگاه شد
 رو رو که نه ای عاشق ای زلفک و ای خالک
 لی حبیب حبه یشوی الحشا
 اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
 وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی
 به پیش آر سغراق گلگون من
 مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی
 چو بگشادم نظر از شیوه تو

 » بیشتر بخوانید...
 شنا كن مسیر رودی را كه از چشم های كوه شروع شد
 چرخی از شرابه های لجن
 کبریت
 ای دوستان برای خدا ياد ما کنيد
 نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
 ایام زمانه از کسی دارد ننگ
 عاشقم عاشق به رویت، گر نمی دانی بدان
 آیینه بر خاک زد صنع یکتا
 پاندول ساعت
 تکت لاتری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لا یغرنک سد هوس عن رایی
کم قصور هدمت من عوج الارآء
اشتهی انصح لکن لسانی قفلت
اننی انصح بالصمت علی الاخفاء
این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست
نه که در سایه و در دولت این مولایی؟!
بیم ازان می کندت، تا برود بیم از تو
یار ازان می گزدت، تا همه شکرخایی
شمس تبریز شمعیست که غایب گردد
شب چو شد روز چرا منتظر فردایی؟!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *