+ - x
 » از همین شاعر
 آن را که به لطف سر بخاری
 بوسیسی افندیمو هم محسن و هم مه رو
 در دل من پرده ی نو می زنی
 یا کالمینا یا حاکمینا
 اتیناکم اتیناکم فحیونا نحییکم
 چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند
 از اصل چو حورزاد باشیم
 با صد هزار دستان آمد خیال یاری
 
 چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ

 » بیشتر بخوانید...
 واژه ی پنج حرف
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
 راپورهای واصله امپورت می شود
 نخل امید
 بعالم فتنه از چشم سياهش
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 یک هفته شده مرا پریشان کردی
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یا ویح نفسنا بفوات الفضائل
یا ویل روحنا بفسادالوسائل
قد حن واشتکی فلذا الصخر بکیا
علی علی هجران فخرالقبایل
لو ان فراقی حمل الطور والصفا
زمانا یسیرا هدمت بالزلازل
لو ان شرارا من هوانا تبلجت
علی ظاهری احرقت کل العواذل
لو ان قلیلا من جمالک اثرت
علی البر لم توحش فلا بالقوافل
بحق وصال نورالقلب فضله
بنور نای عن درکه کل فاضل
و حرمه ی اسرار جرت و لطایف
کنیت بها سرا و لست بقایل
و جودک و النعماء ما لم تسمه
لسانی و قلبی عنه لیس بزائل
تجود بوصل مشرق باهر نری
به جملة حاجاتنا و المسائل
فانی لا اسطاع زورة زایر
بجفنین مقروحین در الهوامل
ارید ترابا من تراب فنائه
مدبر نورالعین منی و کاحل
اکل ثری تبریز مثل ترابه
فلا کان جسم قال روحی ممائلی
فلا زال شمس الدین مولا و سیدا
و ذو منة فی ذمتی و هو کافلی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *