+ - x
 » از همین شاعر
 آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند
 غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی
 کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری
 عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد
 مگر مستی نمی دانی که چون زنجیر جنبانی
 یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار
 الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی
 ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
 زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
 شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر

 » بیشتر بخوانید...
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 بر پشت من از زمانه تو میاید
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
 شعر های مصطفا هزاره
 خودی را از وجود حق وجودی
 بازآی
 شتر را بچه او گفت در دشت
 خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست
از دور ببینی تو مرا شخص رونده
آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست
پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست
اما نه چنین جان که بجز غصه و غم نیست
من بی من و تو بی تو درآییم در این جو
زیرا که در این خشک بجز ظلم و ستم نیست
این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد
کو آب حیاتست و بجز لطف و کرم نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *