+ - x
 » از همین شاعر
 مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
 این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید
 رفتم تصدیع از جهان بردم
 ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی
 دیدی که چه کرد یار ما دیدی
 با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن
 افزود آتش من آب را خبر ببرید
 تو هر جزو جهان را بر گذر بین
 صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد
 عشق تو از بس کشش جان آمده

 » بیشتر بخوانید...
 در دبستان بهر تحصيليم ما
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 تلخ و شیرین
 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:
 کارخانه ی ستم
 در آتش بی همزبانی
 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
 دریایی
 همسفر
 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا کامروز ما را روز عیدست
از این پس عیش و عشرت بر مزیدست
بزن دستی بگو کامروز شادی ست
که روز خوش هم از اول پدیدست
چو یار ما در این عالم کی باشد
چنین عیدی به صد دوران کی دیدست
زمین و آسمان ها پرشکر شد
به هر سویی شکرها بردمیدست
رسید آن بانگ موج گوهرافشان
جهان پرموج و دریا ناپدیدست
محمد باز از معراج آمد
ز چارم چرخ عیسی دررسیدست
هر آن نقدی کز این جا نیست قلبست
میی کز جام جان نبود پلیدست
زهی مجلس که ساقی بخت باشد
حریفانش جنید و بایزیدست
خماری داشتم من در ارادت
ندانستم که حق ما را مریدست
کنون من خفتم و پاها کشیدم
چو دانستم که بختم می کشیدست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *