+ - x
 » از همین شاعر
 جان و جهان می روی جان و جهان می بری
 ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
 تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم
 هم ایثار کردی هم ایثار گفتی
 هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی
 صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد
 رندان همه جمعند در این دیر مغانه
 باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست
 ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم
 عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار

 » بیشتر بخوانید...
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 شبی در بهار
 شبانه
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
 کف خاکی که دارم از در اوست
 گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب
 به غير از آستانت جا ندارم
 سر راه غریبان خار روید
 ای كاش! ابر باشم و بارانی ات شوم
 عشق خفته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا چون تا قیامت یار اینست
خراب و مست باشم کار اینست
ز کار و کسب ماندم کسبم اینست
رخا زر زن تو را دینار اینست
نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دل
چه چاره فعل آن دیدار اینست
گل صدبرگ دید آن روی خوبش
به بلبل گفت گل گلزار اینست
چو خوبان سایه های طیر غیبند
به سوی غیب آ طیار این ست
مکرر بنگر آن سو چشم می مال
که جان را مدرسه و تکرار اینست
چو لب بگشاد جان ها جمله گفتند
شفای جان هر بیمار اینست
چو یک ساغر ز دست عشق خوردند
یقینشان شد که خود خمار اینست
گرو کردی به می دستار و جبه
سزای جبه و دستار اینست
خبر آمد که یوسف شد به بازار
هلا کو یوسف ار بازار اینست
فسونی خواند و پنهان کرد خود را
کمینه لعب آن طرار اینست
ز ملک و مال عالم چاره دارم
مرا دین و دل و ناچار اینست
میان گر پیش غیر عشق بندم
مسیحی باشم و زنار اینست
به گرد حوض گشتم درفتادم
جزای آن چنان کردار اینست
دلا چون درفتادی در چنین حوض
تو را غسل قیامت وار اینست
رخ شه جسته ای شهمات اینست
چو دزدی کردی ای دل دار اینست
مشین با خود نشین با هر که خواهی
ز نفس خود ببر اغیار اینست
خمش کن خواجه لاغ پار کم گو
دلم پاره ست و لاغ پار اینست
خمش باش و در این حیرت فرورو
بهل اسرار را کاسرار اینست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *