+ - x
 » از همین شاعر
 شکایت ها همی کردی که بهمن برگ ریز آمد
 با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن
 گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم
 عشق را جان بی قرار بود
 توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآیین
 نُه فلک مر عاشقان را بنده باد
 یکی مطرب همی خواهم در این دم
 بیا ای جان نو داده جهان را
 چو شب شد جملگان در خواب رفتند
 به باغ آییم فردا جمله یاران

 » بیشتر بخوانید...
 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
 گشته از فيض کدامين رو منور ماهتاب
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
  چشمه
 ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
 تشنه
 آبنوش سپیده
 مگر، ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی
 كو عینكم كه بنگرم ات كو عصای من؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز همراهان جُدایی مصلحت نیست
سفر بی روشنایی مصلحت نیست
چو ملک و پادشاهی دیده باشی
پس از شاهی گدایی مصلحت نیست
شما را بی شما میخواند آن یار
شما را این شمایی مصلحت نیست
چو خوان آسمان آمد به دنیا
ازین پس بینوایی مصلحت نیست
درین مطبخ که قربانست جانها
چو دو نان نان رُبایی مطلحت نیست
بگو آن حرص و آز راهزن را
که مکر و بد نمایی مصلحت نیست
چو پا داری برو دستی بجنبان
ترا بی دست و پایی مصلحت نیست
چو پای تو نماند پَر دهندت
که بی پر در هوایی مصلحت نیست
چو پَر یابی بسوی دام حّق پَر
که از دامش رهایی مصلحت نیست
هُمای قاف قربی ای برادر
هُما را جز هُمایی مصلحت نیست
جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی
درین جو آشنایی مصلحت نیست
خمُش باش و فنای بحر حق شو
به انبازی خدایی مصلحت نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *