+ - x
 » از همین شاعر
 آمده ای بی گه خامش مشین
 مبارک باد آمد ماه روزه
 عار بادا جهانیان را عار
 خواجه غلط کرده ای در صفت یار خویش
 ای بروییده به ناخواست به مانند گیا
 یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید
 پیغام زاهدان را کمد بلای توبه
 ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
 فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد
 عقل گوید که من او را به زبان بفریبم

 » بیشتر بخوانید...
 ای قدمت چراغ من!
 در را كه محكم بر رویت می بندی
 چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
 واژه ی پنج حرف
 چند رباعی
 اگر حب وطن در دل نداری
 قصهء دلکش نگار بگو
 این كوه هم صدای مرا بی طنین گذاشت
 ندانم چون کنم یارب دل دیوانه ی خود را
 از سرماگک‎های سرخ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می شناسد پرده جان آن صنم
چون نداند پرده را صاحب حرم
چون ز پرده قصد عقل ما کند
تو فسون بر ما مخوان و برمدم
کس ندارد طاقت ما آن نفس
عاقل از ما می رمد دیوانه هم
آن چنان کردیم ما مجنون که دوش
ماه می انداخت از غیرت علم
پرده هایی می نوازد پرده در
تارهایی می زند بی زیر و بم
عقل و جان آن جا کند رقص الجمل
کو بدرد پرده شادی و غم
این نفس آن پرده را از سر گرفت
ما به سر رقصان چو بر کاغذ قلم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *