+ - x
 » از همین شاعر
 مرا در خنده می آرد بهاری
 بیار مطرب بر ما کریم باش کریم
 رضیت بما قسم الله لی
 سوی آن سلطان خوبان الرحیل
 به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
 ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
 نیست در آخر زمان فریادرس
 ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
 مرا تو گوش گرفتی همی کشی به کجا
 عشق تو از بس کشش جان آمده

 » بیشتر بخوانید...
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 تردید
 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
 تماس پای خورشید
 شبانه
 جمالت آفتاب هر نظر باد
 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
 چون بلبل مست راه در بستان یافت
 برآنم تا که از تو دل بگیرم
 کیوان چو قران به برج خاکی افگند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاشقی بر من پریشانت کنم
کم عمارت کن که ویرانت کنم
گر دو صد خانه کنی زنبوروار
چون مگس بی خان و بی مانت کنم
تو بر آنک خلق را حیران کنی
من بر آنک مست و حیرانت کنم
گر که قافی تو را چون آسیا
آرم اندر چرخ و گردانت کنم
ور تو افلاطون و لقمانی به علم
من به یک دیدار نادانت کنم
تو به دست من چو مرغی مرده ای
من صیادم دام مرغانت کنم
بر سر گنجی چو ماری خفته ای
من چو مار خسته پیچانت کنم
خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو
در دلالت عین برهانت کنم
خواه گو لاحول خواهی خود مگو
چون شهت لاحول شیطانت کنم
چند می باشی اسیر این و آن
گر برون آیی از این آنت کنم
ای صدف چون آمدی در بحر ما
چون صدف ها گوهرافشانت کنم
بر گلویت تیغ ها را دست نیست
گر چو اسماعیل قربانت کنم
چون خلیلی هیچ از آتش مترس
من ز آتش صد گلستانت کنم
دامن ما گیر اگر تردامنی
تا چو مه از نور دامانت کنم
من همایم سایه کردم بر سرت
تا که افریدون و سلطانت کنم
هین قرائت کم کن و خاموش باش
تا بخوانم عین قرآنت کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *