+ - x
 » از همین شاعر
 دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
 بگردان ساقی مه روی جام
 آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش
 شراب شیره انگور خواهم
 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
 کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو
 چون عشق کند شکرفشانی
 برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
 چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
 ای بروییده به ناخواست به مانند گیا

 » بیشتر بخوانید...
 گلهای اطلسی
 زمان
 درآ که در دل خسته توان درآید باز
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 بر من قلم قضا چو بی من رانند
 تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت
 ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما
 راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای
 اگر حب وطن در دل نداری
 مارا به هم که دوخته؟ مارا جدا کنید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من سر نخورم که سر گرانست
پاچه نخورم که استخوانست
بریان نخورم که هم زیانست
من نور خورم که قوت جانست
من سر نخورم که با کلاهند
من زر نخورم که باز خواهند
من خر نخورم که بند کاهند
من کبک خورم که صید شاهند
بالا نپرم نه لکلکم من
کس را نگزم که نی سگم من
لنگی نکنم نه بد تکم من
که عاشق روی ایبکم من
ترشی نکنم نه سرکه ام من
پُر نم نشوم نه برکه ام من
سرکش نشوم نه عکه ام من
قانع بزیم که مکه ام من
دستار مرا گرو نهادی
یک کوزه مثلثم ندادی
انصاف بده عوان نژادی
ما را کم نیست هیچ شادی
سالار دهی و خواجه یی ده
آن باده که گفته ای بمن ده
ور دفع دهی تو و برون جه
در کس زنان خویشتن نه
من عشق خورم که خوش گوار است
ذوق دهنست و نشو جانست
خوردم ز ترید و پاچه یکچند
از پاچه سر مرا زیانست
زین پس سر پاچه نیست ما را
ما را و کسی که اهل خوانست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *