+ - x
 » از همین شاعر
 ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی
 پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای
 اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم
 همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم
 آن خواجه را در کوی ما در گل فرو رفتست پا
 سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
 باز نگار می کشد چون شتران مهار من
 ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی
 ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو
 آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی

 » بیشتر بخوانید...
 دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
 عارف به دل ذره جهان می بیند
 درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
 نا تسلیم
 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
 شبانه
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
 هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کار تو داری صنما قدر تو باری صنما
ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما
دلبر بی کینه ما شمع دل سینه ما
در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما
ذره به ذره بر تو سجده کنان بر در تو
چاکر و یاری گر تو آه چه یاری صنما
هر نفسی تشنه ترم بسته جوع البقرم
گفت که دریا بخوری گفتم کری صنما
هر کی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خدا
آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما
نیست مرا کار و دکان هستم بی کار جهان
زان که ندانم جز تو کارگزاری صنما
خواه شب و خواه سحر نیستم از هر دو خبر
کیست خبر چیست خبر روزشماری صنما
روز مرا دیدن تو شب غم ببریدن تو
از تو شبم روز شود همچو نهاری صنما
باغ پر از نعمت من گلبن بازینت من
هیچ ندید و نبود چون تو بهاری صنما
جسم مرا خاک کنی خاک مرا پاک کنی
باز مرا نقش کنی ماه عذاری صنما
فلسفیک کور شود نور از او دور شود
زو ندمد سنبل دین چونک نکاری صنما
فلسفی این هستی من عارف تو مستی من
خوبی این زشتی آن هم تو نگاری صنما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *