+ - x
 » از همین شاعر
 مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
 زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
 کجکنن اغلن اودیا کلکل
 من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم
 نُه فلک مر عاشقان را بنده باد
 مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
 امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم
 آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند
 ای که ز یک تابش تو کوه اُحُد پاره شود
 شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت

 » بیشتر بخوانید...
 صدای پای من همیشه تنهاست
 هزار مرد به پای تو جان سپردند و....
 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
 ابر سیاه جامه
 رونق عهد شباب است دگر بستان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جمع باشید ای حریفان زانکه وقت خواب نیست
هر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست
روی بستان را نبیند راه بستان گم کند
هر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیست
ای بجسته کام دل اندر جهان آب و گل
می دوانی سوی آن جو کاندر آن جو آب نیست
ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز کن
تا نگوید شب روی کامشب شب مهتاب نیست
بی خبر بادا دل من از مکان و کان او
گر دلم لرزان ز عشقش چون دل سیماب نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *