+ - x
 » از همین شاعر
 بیا بیا که تو از نادرات ایامی
 ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی
 جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
 ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
 یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز
 ای جبرئیل از عشق تو اندر سما پا کوفته
 ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
 برگذری درنگری جز دل خوبان نبری
 نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر
 یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران

 » بیشتر بخوانید...
 مهار تبسم
 رگ رگم را جای خون دریای گل جاری شده
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب
 به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی
 نپنداری که مرد امتحان مرد
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چشم پرنور که مست نظر جانانست
ماه از او چشم گرفتست و فلک لرزانست
خاصه آن لحظه که از حضرت حق نور کشد
سجده گاه ملک و قبله هر انسانست
هر که او سر ننهد بر کف پایش آن دم
بهر ناموس منی آن نفس او شیطانست
و آنک آن لحظه نبیند اثر نور برو
او کم از دیو بود زانک تن بی جانست
دل به جا دار در آن طلعت باهیبت او
گر تو مردی که رخش قبله گه مردانست
دست بردار ز سینه چه نگه می داری
جان در آن لحظه بده شاد که مقصود آنست
جمله را آب درانداز و در آن آتش شو
کتش چهره او چشمه گه حیوانست
سر برآور ز میان دل شمس تبریز
کو خدیو ابد و خسرو هر فرمانست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *