+ - x
 » از همین شاعر
 رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
 هیج نومی و نفی ریح علی الغور هفا
 فارغم گر گشت دل آواره ای
 رندان همه جمعند در این دیر مغانه
 عاشق روی جان فزای توییم
 صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
 نیک بدست آنکه او شد تلف نیک و بد
 گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد
 به من نگر به دو رخسار زعفرانی من
 بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری

 » بیشتر بخوانید...
 بیا که رایت منصور پادشاه رسید
 بودن
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
 از آن غم ها دل ما دردمند است
 بخوان شعرم
 مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 آمویه
 ساز من ساز مست آهنگ است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
بستان جام و درآشام که آن شربت توست
عدد ذره در این جو هوا عشاقند
طرب و حالت ایشان مدد حالت توست
همگی پرده و پوشش ز پی باشش توست
جرس و طبل رحیل از جهت رحلت توست
هر که را همت عالی بود و فکر بلند
دان که آن همت عالی اثر همت توست
فکرتی کان نبود خاسته از طبع و دماغ
نیست در عالم اگر باشد آن فکرت توست
ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر
هم ازو جوی دوا را که ولی نعمت توست
ز آن سوی کمد محنت هم از آن سوست دوا
هم ازو شبهه ی توست و هم ازو حجت توست
هم خمار از می آید، هم ازو دفع خمار
هم ازو عسرت توست و هم ازو عشرت توست
بس که هر مستمعی را هوس و سوداییست
نه همه خلق خدا را صفت و فطرت توست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *