+ - x
 » از همین شاعر
 من از سخنان مهرانگیز
 مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند
 آتشی نو در وجود اندرزدیم
 ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوه
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو
 ز اول بامداد سر مستی
 سالکان راه را محرم شدم
 آخر کی شود از آن لقا سیر
 آن دلبر عیار جگرخواره ما کو

 » بیشتر بخوانید...
 چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
 بدست من همان دیرینه چنگ است
 چه خوب است سگ جای انسان بروید
 بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
 گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
 تنهایی در صورتم جیغ می زند
 امروز ترا دسترس فردا نیست
 تلاوت اشک
 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست
صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست
معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست
عالم شکارگاه و خلایق همه شکار
غیر نشانه ای ز امیر شکار نیست
هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم
وان سو که بارگاه امیرست بار نیست
ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش
کاین ها همه بجز کف و نقش و نگار نیست
هر جا غبار خیزد آن جای لشکرست
کتش همیشه بی تف و دود و بخار نیست
تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست
در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست
ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت
جوینده ای که رحمت وی را شمار نیست
سیلت چو دررباید دانی که در رهش
هست اختیار خلق ولیک اختیار نیست
در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم
اما گلی که دید که پهلویش خار نیست
ما خار این گلیم برادر گواه باش
این جنس خار بودن فخرست عار نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *