+ - x
 » از همین شاعر
 ای شاه جسم و جان ما خندان کن دندان ما
 ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
 مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
 امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
 مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل
 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
 خیز که امروز جهان آن ماست
 از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی
 هر که را اسرار عشق اظهار شد
 گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر

 » بیشتر بخوانید...
 تهمینه
 به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
 حسن خدایی
 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
 ای آنکه به گهوارهء تن جان من استی
 رقص آتش
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 ظاهرشاه در حدیث رفتگان
 کَلفَهشنگ

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۳

ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
پر شکرست این مقام هیچ تو را کار نیست
غصه در آن دل بود کز هوس او تهیست
غم همه آن جا رود کان بت عیار نیست
ای غم اگر زر شوی ور همه شکر شوی
بندم لب گویمت خواجه شکرخوار نیست
در دل اگر تنگیست تنگ شکرهای اوست
ور سفری در دلست جز بر دلدار نیست
ای که تو بی غم نه ای می کن دفع غمش
شاد شو از بوی یار کت نظر یار نیست
ماه ازل روی او بیت و غزل بوی او
بوی بود قسم آنک محرم دیدار نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *