+ - x
 » از همین شاعر
 تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
 شده ام سپند حسنت وطنم میان آتش
 انجیرفروش را چه بهتر
 ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها
 خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
 مرگ ما هست عروسی ابد
 سی و چهارم
 چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
 بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
 ناگهان اندردویدم پیش وی

 » بیشتر بخوانید...
 غزل شکست ،زگلخانه ی ترانه ی من
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 تبسم
 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
 سایه ساز تیره ی تاریخ
 آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
 چو دیدم جوهر آینهٔ خویش
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
جهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست
سزای آنک زید بی رخ تو زین بترست
سزای بنده مده گر چه او سزای تو نیست
نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جان
که خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست
مبارکست هوای تو بر همه مرغان
چه نامبارک مرغی که در هوای تو نیست
میان موج حوادث هر آنک استادست
به آشنا نرهد چونک آشنای تو نیست
بقا ندارد عالم وگر بقا دارد
فناش گیر چو او محرم بقای تو نیست
چه فرخست رخی کو شهیت را ماتست
چه خوش لقا بود آن کس که بی لقای تو نیست
ز زخم تو نگریزم که سخت خام بود
دلی که سوخته آتش بلای تو نیست
دلی که نیست نشد روی در مکان دارد
ز لامکانش برانی که رو که جای تو نیست
کرانه نیست ثنا و ثناگران تو را
کدام ذره که سرگشته ثنای تو نیست
نظیر آنک نظامی به نظم می گوید
جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *