+ - x
 » از همین شاعر
 نیست در آخر زمان فریادرس
 ز بامداد دلم می پرد به سودایی
 ای به میدان های وحدت گوی شاهی باخته
 کو مطرب عشق چست دانا
 هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم
 یکی لحظه از او دوری نباید
 مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم
 گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای
 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
 گر نه شکار غم دلدارمی

 » بیشتر بخوانید...
 شبانه
 خواب ناتکرار
 صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی
 نزد من به ز وصل هجرانست
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
 مهمان یاد های توام در دوام شب
 هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
 در چشمت گوزنی بیتاب است
 آبستن غروب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای مبارک ز تو صبوح و صباح
ای مظفر فر از تو قلب و جناح
ای شراب طهور از کف حور
بر حریفان مجلس تو مباح
ای گشاده هزار در بر ما
وی بداده به دست ما مفتاح
وانمودی هر آنچ می گویند
مذنان صبح فالق الاصباح
هرچ دادی عوض نمی خواهی
گر چه گفتند السماح رباح


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *