+ - x
 » از همین شاعر
 دست من گیر ای پسر خوش نیستم
 ای مطرب دل برای یاری را
 خسروانی که فتنه ای چینید
 بستگی این سماع هست ز بیگانه ای
 حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
 کسی کو را بود در طبع سستی
 در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
 من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
 دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا
 بخش چهاردهم

 » بیشتر بخوانید...
 از برای تو
 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
 به پیشگاه مولانا
 سونامی فریاد
 غریبانه
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را
زبان سوسن از ساقی کرامت های مستان گفت
شنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستان را
ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل
چو دید از لاله کوهی که جام آورد مستان را
ز گریه ابر نیسانی دم سرد زمستانی
چه حیلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را
سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند
چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستان را
درون مجمر دل ها سپند و عود می سوزد
که سرمای فراق او زکام آورد مستان را
درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی
ز پنهان خانه غیبی پیام آورد مستان را
چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر
که ساقی هر چه درباید تمام آورد مستان را
که جان ها را بهار آورد و ما را روی یار آورد
ببین کز جمله دولت ها کدام آورد مستان را
ز شمس الدین تبریزی به ناگه ساقی دولت
به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *