+ - x
 » از همین شاعر
 خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
 هر چه کنی تو کرده من دان
 ای روی تو نوبهار خندان
 شب شد و هنگام خلوتگاه شد
 خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن
 وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
 بار دگر جانب یار آمدیم
 دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد
 ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم
 شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ

 » بیشتر بخوانید...
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 عمو زنجیر باف
 ایام زمانه از کسی دارد ننگ
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 موج پوشید روی دریا را
 ز آن می که حیات جاودانیست بخور
 چه قومی در گذشت از گفتگوها
 دل بیمار و خسته ای دارم
 مادر سلام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
چو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را
چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهم
چو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را
اگر آن خود همین جانست چرا بعضی گران جانست
بسی جانی که چون آتش دهد بر باد صورت را
وگر عقلست آن پرفن چرا عقلی بود دشمن
که مکر عقل بد در تن کند بنیاد صورت را
چه داند عقل کژخوانش مپرس از وی مرنجانش
همان لطف و همان دانش کند استاد صورت را
زهی لطف و زهی نوری زهی حاضر زهی دوری
چنین پیدا و مستوری کند منقاد صورت را
جهانی را کشان کرده بدن هاشان چو جان کرده
برای امتحان کرده ز عشق استاد صورت را
چو با تبریز گردیدم ز شمس الدین بپرسیدم
از آن سری کز او دیدم همه ایجاد صورت را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *