+ - x
 » از همین شاعر
 آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
 یا ویح نفسنا بفوات الفضائل
 جفا از سر گرفتی یاد می دار
 گوش من منتظر پیام تو را
 سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
 بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
 بانگ زدم من که دل مست کجا می رود
 برخیز و بزن یکی نوایی
 آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا
 بدید این دل درون دل بهاری

 » بیشتر بخوانید...
 عمر بگذشت ولیکن همه با دربدری
 دستی که گاه خنده بآن خال می بری
 مثنوی زهره و منوجهر
 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند
 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 اين گنج پر از در که خدايی شده نامش
 رفته
 با یاد چشمهای تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد
تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا
بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی
ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما
تویی دریا منم ماهی چنان دارم که می خواهی
بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده ام تنها
ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخر
دمی که تو نه ای حاضر گرفت آتش چنین بالا
اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند
کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا
عذابست این جهان بی تو مبادا یک زمان بی تو
به جان تو که جان بی تو شکنجه ست و بلا بر ما
خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی
چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی
هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد
بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا
تعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مه
پر از حورست این خرگه نهان از دیده اعمی
زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق
به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا
زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی
که او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی در جا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *