+ - x
 » از همین شاعر
 به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
 کی باشد کاین قفص چمن گردد
 چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند
 من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
 مستی امروز من نیست چو مستی دوش
 کو مطرب عشق چست دانا
 جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای
 طوبی لمن آواه سر فاده
 چنین باشد چنین گوید منادی
 چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این

 » بیشتر بخوانید...
 گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو
 اگر پندی ز درویشی پذیری
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 شعر ناتمام
 بدشت غم دلم ماوا گرفته
 قشلاق زاده ام
 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
 تا بیکران خالی
 ناودانها
 مرگ آ ه س ت ه زووووود می آید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا
ببین این بحر و کشتی ها که بر هم می زنند این جا
ببین عذرا و وامق را در آن آتش خلایق را
ببین معشوق و عاشق را ببین آن شاه و آن طغرا
چو جوهر قلزم اندر شد نه پنهان گشت و نی تر شد
ز قلزم آتشی برشد در او هم لا و هم الا
چو بی گاهست آهسته چو چشمت هست بربسته
مزن لاف و مشو خسته مگو زیر و مگو بالا
که سوی عقل کژبینی درآمد از قضا کینی
چو مفلوجی چو مسکینی بماند آن عقل هم برجا
اگر هستی تو از آدم در این دریا فروکش دم
که اینت واجبست ای عم اگر امروز اگر فردا
ز بحر این در خجل باشد چه جای آب و گل باشد
چه جان و عقل و دل باشد که نبود او کف دریا
چه سودا می پزد این دل چه صفرا می کند این جان
چه سرگردان همی دارد تو را این عقل کارافزا
زهی ابر گهربیزی ز شمس الدین تبریزی
زهی امن و شکرریزی میان عالم غوغا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *