+ - x
 » از همین شاعر
 بازم صنما چه می فریبی
 گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
 یکی لحظه از او دوری نباید
 بیچاره کسی که می ندارد
 رو مذهب عاشق را برعکس روش ها دان
 جز جانب دل به دل نیاییم
 روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود
 ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می شد
 چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا
 از دخول هر غری افسرده ای در کار من

 » بیشتر بخوانید...
 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
 دگر نه چشم به راه بهار آینه ام
 سرنوشت رأی
 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست
 هم دانه امید به خرمن ماند
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست
 اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد
وان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد
روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمد
ور چیز دگر خواهی آن چیز دگر آمد
آن میوه یعقوبی وان چشمه ایوبی
از منظره پیدا شد هنگام نظر آمد
خضر از کرم ایزد بر آب حیاتی زد
نک زهره غزل گویان در برج قمر آمد
آمد شه معراجی شب رست ز محتاجی
گردون به نثار او با دامن زر آمد
موسی نهان آمد صد چشمه روان آمد
جان همچو عصا آمد تن همچو حجر آمد
زین مردم کارافزا زین خانه پرغوغا
عیسی نخورد حلوا کاین آخر خر آمد
چون بسته نبود آن دم در شش جهت عالم
در جستن او گردون بس زیر و زبر آمد
آن کو مثل هدهد بی تاج نبد هرگز
چون مور ز مادر او بربسته کمر آمد
در عشق بود بالغ از تاج و کمر فارغ
کز کرسی و از عرشش منشور ظفر آمد
باقیش ز سلطان جو سلطان سخاوت خو
زو پرس خبرها را کو کان خبر آمد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *