+ - x
 » از همین شاعر
 شب که جهان است پر از لولیان
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
 گر یار لطیف و باوفایی
 روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود
 یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوش
 حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت
 کار به پیری و جوانیستی
 تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر
 هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند

 » بیشتر بخوانید...
 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
 خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
 هم دانه امید به خرمن ماند
 در سرای مغان رفته بود و آب زده
 نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
 من و انکار شراب این چه حکایت باشد
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست
 ندانم نکته های علم و فن را
 پدرم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند
جز پادشه بی چون قدر تو کجا داند
عالم ز تو پرنورست ای دلبر دور از تو
حق تو زمین داند یا چرخ سما داند
این پرده نیلی را بادیست که جنباند
این باد هوایی نی بادی که خدا داند
خرقه غم و شادی را دانی که که می دوزد
وین خرقه ز دوزنده خود را چه جدا داند
اندر دل آیینه دانی که چه می تابد
داند چه خیالست آن آن کس که صفا داند
شقه علم عالم هر چند که می رقصد
چشم تو علم بیند جان تو هوا داند
وان کس که هوا را هم داند که چه بیچارست
جز حضرت الاالله باقی همه لا داند
شمس الحق تبریزی این مکر که حق دارد
بی مهره تو جانم کی نرد دغا داند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *