+ - x
 » از همین شاعر
 ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری
 ای وصل تو اصل شادمانی
 ببسته است پری نهانیی پایم
 عاشقانی که باخبر میرند
 اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند
 هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه
 دگربار دگربار ز زنجیر بجستم
 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
 گر چه اندر فغان و نالیدن

 » بیشتر بخوانید...
 پیچ در پیچ
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
 پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
 الا ای کشته نامحرمی چند
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 کله بی سوژه
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 بدخشانم
 وه چه شادم که تو یارم شده ای

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد
هر جا که نشینیم چو فردوس برین شد
آن فکر و خیالات چو یأجوج و چو مأجوج
هر یک چو رخ حوری و چون لعبت چین شد
آن نقش که مرد و زن از او نوحه کنانند
گر بس قرین بود کنون نعم قرین شد
بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج
آخر تو چه چیزی که جهان از تو چنین شد
زان روز که دیدیمش ما روزفزونیم
خاری که ورا جست گلستان یقین شد
هر غوره ز خورشید شد انگور و شکر بست
وان سنگ سیه نیز از او لعل ثمین شد
بسیار زمین ها که به تفصیل فلک شد
بسیار یسار از کف اقبال یمین شد
گر ظلمت دل بود کنون روزن دل شد
ور رهزن دین بود کنون قدوه دین شد
گر چاه بلا بود که بد محبس یوسف
از بهر برون آمدنش حبل متین شد
هر جزو چو جندالله محکوم خداییست
بر بنده امان آمد و بر گبر کمین شد
خاموش که گفتار تو ماننده نیلست
بر قبط چو خون آمد و بر سبط معین شد
خاموش که گفتار تو انجیر رسیدست
اما نه همه مرغ هوا درخور تین شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *