+ - x
 » از همین شاعر
 خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم
 سر نهاده بر قدم های بت چین نیستی
 ز هدهدان تفکر چو در رسید نشانش
 هر روز بامداد به آیین دلبری
 با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن
 زندگانی مجلس سامی
 سماع از بهر جان بی قرارست
 در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
 دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا
 عشق جانست عشق تو جانتر

 » بیشتر بخوانید...
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال
 عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 تو بیا
 لبم از نوش او شکر چیند
 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
 تا پیچک خیال تو از ناز قد کشید
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلم را ناله سرنای باید
که از سرنای بوی یار آید
به جان خواهم نوای عاشقانه
کز آن ناله جمال جان نماید
همی نالم که از غم بار دارم
عجب این جان نالان تا چه زاید
بگو ای نای حال عاشقان را
که آواز تو جان می آزماید
ببین ای جان من کز بانگ طاسی
مه بگرفته چون وا می گشاید
بخوان بر سینه دل این عزیمت
که تا فریاد از پریان برآید
چو ناله مونس رنجور گردد
گرش گویی خمش کن هم نشاید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *